ابراهم والنتاين ويليامز جكسون ( مترجم : منوچهر اميرى و فريدون بدره اى )

55

سفرنامه جكسن ( ايران در گذشته وحال ) ( فارسى )

مبلغ معتنابهى دادم تا اسبهاى بيشترى آوردند و ارابه را از ميان برفها در آوردند . دهات و مزارع كم‌جمعيت بود ، بسيارى از دهكده‌ها در برف مدفون شده بودند ، و يك دو تا از آنها كه در دامنهء كوه قرار داشتند ( مانند آن يك كه در عكسى كه گرفته‌ام ديده مىشود ) چنين مىنمود كه مردمانش به خواب زمستانى فرو رفته‌اند ، زيرا راه ارتباط آنان با خارج يكباره قطع شده بود . اما تماشاييتر از تمام مناظر منظرهء كاروانسراى ويرانى بود كه بناى آن را ، مانند صدها كاروانسراى ديگر از اين قبيل ، به شاه عباس كبير نسبت مىدهند . شكوه و جلال بنيانگذار آن بنا و دستگاه و كبكبهء شهريارانى كه در قديم در آنجا بيتوته كرده‌اند ، در مقام مقايسه با وضع خراب كنونى آن ، در نظر من مفهوم اين رباعى معروف را مجسم مىكرد : اين كهنه رباط را كه عالم نام است * و ارامگه ابلق صبح و شام است بزمى است كه واماندهء صد جمشيد است * قصرى است كه تكيه‌گاه صد بهرام است « 1 » چيزى به غروب نمانده بود كه سرانجام به قريهء صوفيان يا زوفيان رسيديم . در اين‌جا بود كه در نيمهء دوم قرن شانزدهم ميلادى جنگ خونينى ميان ايرانيان و تركان عثمانى در گرفته بود . 3 چون صوفيان چاپارخانه دارد اقدام به تعويض اسبها كردم ، زيرا اسبهاى رانندهء من پاك خسته و فرسوده شده بودند . بينى رئيس چاپارخانه كه مىبايست با او معامله بكنم مانند هويج بود ، و محققا خون تورانى در رگهايش جريان داشت ، چه در وجنات او خطوط ايرانى ديده نمىشد . با اينهمه مهربان و مبادى آداب بود و حركاتش شرقى يعنى كند و بطىء بود ؛ با احترام تمام مرا به اطاق خود كه گرم و راحت‌بخش و داراى قاليچه‌ها و نيمكتهاى راحتى خوبى بود هدايت كرد . دو تاجر ايرانى روى بالش لم داده بودند و چاى مىخوردند ، و ظاهرا چندان دقت و فراغت داشتند كه حاضر بودند بيشتر آن را صرف سؤال كردن از « فرنگى » تازه وارد كنند ولى من به قدر ايشان وقت جواب دادن نداشتم . عاقبت به راه افتاديم و همين كه به ترك صوفيان گفتم توانستم به خوبى منظرهء ساحل شمال شرقى درياچهء اروميه و كوه سهند را بنگرم . از نظر من اين دو جا صحنهء وقايع مهم تاريخى بوده است زيرا اولى همان درياچه‌اى است كه زردشت به خوبى مىشناخته است ؛ و دومى به عقيدهء من محتمل است كه همان كوه اسنوند « 2 » مذكور در اوستا باشد . همان كوهى كه گفته‌اند زردشت خوابى آسمانى ديد و با

--> ( 1 ) . رباعى شمارهء 17 از رباعيات چاپ مرحوم فروغى ، تهران ، 1321 ؛ و اين همان رباعى شمارهء 134 از ترجمهء انگليسى فيتز جرالد است . م ( 2 ) . Asnavand